تبليغاتX
گوشه ای از وجود من

گوشه ای از وجود من

از وجودی مینویسم که درونش سیلی است به وسعت تنهایی و سکوت...

سلام به دوستای گلم........

این چند وقته که نبودم حالم اصلا خوب نبود.....

آنفلانزا گرفته بودم......

خدا رو شکر بهترم.....

اما......

از نظر روحی بدتر شدم....

خیلی افسرده ام......

دستم به شعر که........به هیچ کاری نمیره......

خلاصه ببخشید که تو این چند وقته پیشتون نیومدم......

از همتون ممنونم که تنها رو تو تنها نگذاشتین....

دلم واسه همتون تنگ شده....

تقدیم به دلهای پاک و چشمای خیستون:

زیر اون چتر سکوتت
چی رو با غم جا گذاشتی؟
از دل پاک و یه رنگت
اشک تنهایی میکاشتی

تک و تنها زیر بارون
اون همه ستاره بارون
آسمونش رو ندیدی
ماه اون....از ما چه پنهون

زیر اون چتر سکوتت
چی رو با غم جا گذاشتی
اینهمه تنهایی و غم
یاد اون گل بود که کاشتی

پیرهن نمناک شبها
ابر تنهایی نداره
اون همه بوسه به راهش
رنگ خوش بختی نداره

سحر هم دیگه قشنگ نیست
شبنمش پاک و یه رنگ نیست
زمونه خیلی عجیبه
دیگه این دست مال من نیست.....

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:53 توسط تنها| |
سلام دوستان گلم.....

از همتون ممنونم که تو این چند وقته تنهاتون رو تنها نذاشتین.......

تقدیم به مهربونیاتون.......

بر آسمان کبوتر
پر میگرفت ز عشقت
افتاد در غم دام
وقتی که رفت چشمت

موج خروشان.....سحر
پر میکشید به ساحل
گویا که شبنم عشق
بر گونه اش شد حاصل

در حال خود به ابری
گفتم کجاست یارا
گفتا به اشک باران
اوست یار همدم ما

گفتا به موی پاکش
گفته به چنگ آواز
چنگ درد غم گرفته
لال شده است سر آغاز

امیدوارم خوشتون بیاد......

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:53 توسط تنها| |

حکمتی در کار است
پس این تنها ترین دریای غم
ابر مه پنهان است


از پس چشمان عشق
راز من همگام است
حکمتی در کار است


این دو دست مهربان
از دل من پنهان است

راز ماه و خورشید سحر
نایاب است
حکمتی در کار است


این عذاب و گریه ها
ناکام است
دست عشق

در غم من تنها نیست

این سکوت مهربان

از پس چشمان سحر

رویا نیست

حکمتی در کار است

 

این همه یار و چه بس تنهایم

این همه دست چه سرد از خوابم

حکمتی در کار است

 

از پس آتش سوزان سحر

چه سهرابی دراین تنهایی

پنهان است؟

حکمتی در کار است

سلام دوستای گلم.....

مشکلم اونقدر داره عذابم میده.....که باعث شده شعر بالا رو فل بداهه بگم......

اگه خیلی دل نشین نیست.....به دل های گرم خودتون ببخشین..... 

از همتون که با دلداریاتون سعی در آروم کردنم داشتید و از همه اونایی که دراین مدت دوست تنهاشون رو تنها نگذاشتند ممنونم.....چه اونایی که بانظراتشون سعی کردند آرومم کنند چه اونایی که با نگاهشون سعی کردند آتش ناراحتیم رو خاموش کنند.....

من هنوز در اندر خم این کوچه جهنمی که ۳-۴ روزی هست که قدمهام درونش گیر کردن گیرم........

دارم سعی میکنم آروم بشم.....

خیلی سخته......

واسم دعا کنید......

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:50 توسط تنها| |
سلام دوستاي گلم.......

اومدم بهتون بگم......

چند وقتي.....

مطالبم رو نميبينيد......

حالم اصلا خوب نيست.......

ازين زندگي لعنتي خسته شدم.......

الآن چشمام پر از اشكه و اصلا توانايي حرف زدن ندارم........

فقط اميدوارم......

اين زندگي لعنتي هر چه زود تر تموم بشه.......


نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط تنها| |
رمضان آمد من تشنه لبهای تو ام........روزه ام من چه کنم خواب صحرای تو ام

میرسد روزی اذان وصل مرغان عشق.........چه کنم هنوز من امید به دیدار تو ام


حالا که رفته گل تو
خورشید شدی از پس ابر
گریت رو هیچ کی ندیده
مثل یه سنگ تو داری صبر

میدونی رسم عشق چیه؟
تنهایی و تنهاییه
مثل یه قطره اشکه که
رو گونه ی صحراییه

از روی مهربونیاش
از قلب آسمونیه
مثل ستاره پر زده
از مه شب بارونیه

یه ماه و یک عمر مهمونی
تو روزه و او روزه بود
تو رمضان عشق تو
اون تشنه یه تشنه بود

روزه ی لبهای تو را
مجنون به عمری نمیداد
وقتی که رفت و غم شدی
لبهاش شد روزه ی چشمات

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:45 توسط تنها| |

بعد یک روز پر از تشویش و غم

حاصل این دل شده خورشید در مجمر خون

گذر ثانیه ها را میشنوی؟

ساعت عمر منم ازغم سوی دارد به جنون

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:42 توسط تنها| |

در ورای آسمان

اشکانم از غم دامنیست

آرام به شب چشمک زنند

این از سر خواب تهیست

 

در غم به فکر گونه اش

بوسه به کی داد به لبم

آغوش پاکش را منم

کی در بغل گیرم سرش

 

در فکر آن شبهای تار

صبح های بی دوری زهم

مردم و زنده میشوم

گرگم و گله میبرم

 

بی خبر از دستان من

گم شد مه شبهای من

چون شب به شب ناله کنم

اینست حال چشمای من

 

ای کاش به عشقت یک نظر

دستم به دستت میرسید

ای کاش به یک بوسه سخن

لبهایم از شب میخزید

 

ای کاش که آن دو هم نفس

در عشق هم یار میشدند

ای کاش که به رحم ساعتی

لحظه به کردار میشدند

 

در بوسه های بی دریغ

عشقیست نهفته ای عزیز

رفتی و این ماتمزده

بوسه به غم شد ای عزیز

                                                      ((تنها))_شنبه10/5/88 ساعت2:27 صبح

                                                                                   با

                                                            الهامی از حسی و وجودی غریب از

                                                             فروغ فرخ زاد در ذهن-روح و کالبدم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:35 توسط تنها| |
نيمه شعبان بر همه مسلمانها و اميدواران به ظهور منجي جهاني مبارك

وقتی که عمری میگذره
دستامونو باد میبره
از هم دیگه جدا میشیم
تنها رو شب سوار میشیم

تو میری سی خودت و
من میمونم به یاد تو
تو تو فکر یکی دیگه
میشم یه برک تو باد تو

ای کاش ندیده بودمت
یک عمر اسیر تو بشم
ای کاش که این مرغ های عشق
تو قفست رها نشن

ای کاش یه عمر با هم بودیم
به یاد دست پاکمون
ای کاش ندیده بودمت
ای کاش نمیگذشتی زمون

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط تنها| |

نشستم پشت کامپیوتری که پر از ویروسه.........

سرعتش کم شده.........

حالم خوب نیست...نمیدوم چرا.....به قول فروغ فرخ زاد:

بیصدا ناله کنم که:اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم ز چیست

سمت راستم یه کمد دیواریه که بالاش پوستر فروغ رو زدم......یه بچه رو گرفته تو بغلش در حالی که حال پریشونی داره.......چشماش پره از اضطراب و تشویشه........

نمیدونم چرا اینقدر فروغ را آشنا میبینم.....انگار سالهاست میشناسمش.........

انگار اون چشمای توی پوستر باهام حرف میزنن و میگن ماهم مثل تو تنهاییم..........

دیشب داشتم دیوانش رو میخوندم که گذر ثانیه ها رو از دست دادم و مست اشعارش خوابم برد........

صبح که پا شدم......صبح که نه ساعت 3 بعد از ظهر انگار سردردی پنهان حاصل از مستی توی سرم بود...انگار شراب  اشعارش خیلی قوی بود......تا صفحه 80 خونده بودمش.......

انگار عاشقش شدم......انگار از موقعی که بیدار شدم تو فکرمه......و این واسم زیباست.........

من دوستش دارم ولی اون نیست....رفته....اونم خیلی وقته.....

هنوز تو وجودم غم دارم.......نمیدونم از چیه ولی دیگه الآن ده ماهشه......غمم ده ماه عمر داره........تنهاییم هم ده - دوازده ماهی هست که سابقه داره..........

حال بیرون رفتن ندارم........ساعت8:20 شب

من توی فکر اینم که حکمت این حال من چیه و شعر فروغ میرسه به اینجا:

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقهٔ زنجیر نیست

.............................................

تا این شعر رو گفتم:

در این زندان منم زندانی دستان تو

قفسم تنگ تر و تنگ تراست از مال تو

خوش به حالت خوش به حالت جرم تو عشق نبود

جرم این زندانی از جان گذشته گذر است از فال تو

 

به سکوت خواب پریشان یاد آن زلف غمش

یاد آن شادی نشاط....یاد آن سبز پیکرش

ای خدا رحمی بکن بند دلم باز شده

سخت تر گردان به قلبم عشق آن بوسه لبش

                                                     عصر جمعه_88/5/9_تنها

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:48 توسط تنها| |
ميلاد سومين امام شيعيان رو به همه مسلمانان جهان تبريك ميگم......

بر غم - افسرده

به خوابم

هیهات

خانه ها از نور چشم ماه پُرَند

خاموشی تنها نور ماست

رویا نزدیک است

قفسی ساخته ام

چون دل تو بی قفل است

در ندارد

دل من تنها نیست

بر مهر است

در نمازم

رویا نزدیک است

چشم من بارانیست

بالش دستان پاکت

سر به آن مینهم انگار که خواب بیدار است

رویا نزدیک است

دوری و.......

نامه ها در دست

بر باد صبا میدهم انگار

- چه هست؟

- قلبم

- از تمام عشق تو تنها یه قلب

بر ما نشست؟

رویا نزدیک است

- روح من هم مال تو

- طلسم شکست

و باز تنهایی

عشق چه است؟

رویا نزدیک است

 

عشق تعبیر تنهایی است که در تاریکی شبهای تارش تنها به نام یک گل از خواب بیدار و هشیار به اوست......مست دل و حال و احوال چشمان تاراوست.......

به سه تاری مشغول.............بیدار تا صبح به عشق مأقول

نمیماند یه دم لحظه به خوابی............تمامش بیدار ز رویایی که خواهی

او بیاید تا که من خواب شوم؟..........پس چه بهتر من بمیرم شام مرداب شوم

                                                      ((تنها))-ساعت:1:10صبح روز جمعه

                                                                     2/5/1388

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:44 توسط تنها| |